درد دل
بعد از مدت ها....
حرف دل ، درد دل...
امشب که انگشتام بغضمو سکوتمو لبخند تلخمو تایپ میکنن با روزای گذشته خیلی فرق دارم!
اون روزا سرا پا امید بودو اعتماد...
من بچه ای بودم که باباش میدونست اگه حتی ساعت اومدنش به خونه رو دروغ بگه دخترش میشکنه!
من بچه ای بودم که مادرش میدونست اگه حتی به وعدش راجع به ناهار عمل نکنه دخترش قهر میکنه!
من از بچگی رو چیزایی که برام مهم بودن حساس بودم ! حسود بودم...
خیلی بده وقتی یه چیزایی اون قدر برات مهم باشن که نتونی ببینی کسی حتی بهشون نگاه میکنه...!
حس بدیه...
امشب میخوام از خستگی هام بگم...
از سردر گمی هام...
از همه ی لحظه هایی که گیجم!
همه ی لحظه هایی که قلبم عدی نمیتپه!
قبول دارم دختر لوس و مغرور و لجبازی بودم
اما صادق بودم باهات
تو اون روزای اول یادت بیار که بهت گفتم میترسم از اعتماد...
میترسم از عاشقی کردنم
میترسم از عوض شدنت
فکر میکردم دلیلی نداره به هم دروغ بگیم
فکر میکردم میشیم دنیای هم
فکر میکردم وقتی ضامنتو قسم خدا و حسین کردی دیگه هیچ وقت دروغ نمیگی ، جا نمیزنی
یادته گفتی ضمانته موندن تو چیه؟
گفتم احساسمه... خندیدی گفتی قسم بخور...
دیدی احساس من از قسمای تو راست تر و صادق تر بود؟
گفته بودم وابسته میشم در حد مرگ
گفته بودم دلبسته میشم در حد مرگ
مگه کاری کرده بودم ؟ مگه دشمنم بودی؟
چرا خواستی به اینجا برسم؟
من احساسمو ساده گفتم که بدونی و بشناسیم
که بسنجی ببینی اگه مرد رفتنی منو عاشق نکنی
عاشقم کردی...
نسنجیده
بی تفاوت
امشب که مینویسم 20 سالم نشده...
دیگه نه اون دختر بچه ی لوسم ، نه یه دختر نوجوون مغرور! حسی از جوونی هم درونم پیدا نیست!
هیچ چیزی دیگه خوشحالم نمیکنه!
هیچ چیز دیگه آرومم نمیکنه...
هیچ چیز دیگه رویام نیست...
نمیدونی چقدر سخته این احساس واسه دختری که روزو شب هاش پر از رویا بوده ...
واسه دختری که حتی لبخند پدرش از دیدن نمره ی بیستش واسش بزرگترین خوش حالی بوده
نمیدونی چقدر سخته این احساس واسه دختری که یه روزایی با تو اروم میشده...
امشب که مینویسم زنده ام ! اما تو باور نکن...
امشب که مینویسم خوبم، آرومم ... اما تو باور نکن
امشب تنها خوشحالیم داشتنه رویای آرامشه...
من این نبودم!
زندگی خواست که این بشم!
همیشه غرور داشتم برای انتخاب مرد زندگیم!
حتی قبل دیدن تو
حتی قبل بودنت ازت دفاع میکردم!
میگفتم من واسه مرد زندگیم هرکاری میکنم ، اونم در ازاش به من آرامشو غرور میده...
انتخابت کردم ، همه دنیام شدی
همه رویاهام، آرزوهام ،خنده هام ، گریه هام، نفسهام ،لحظه هام با تو بود ،واسه تو بود...
لحظه ای جدا ازت نداشتم
خواستم دروغ بگم نتونستم
خواستم وابسته نشم نتونستم
خواستم پنهان کنم نتونستم
اخه دنیام بودی... اخه معبودم بودی..
ادم که به معبودش نمیتونه دروغ بگه ،نمیتونه پنهان کاری کنه!
وقتی دیدم نمیتونم ، دیگه نخواستم...!
نبودی پیشم اما این قدر به تو فکر میکردم که حضورت از اونایی که کنارم بودن بیشتر حس میشد
نبودی کنارم اما با اس مست من زندگی میکردم
نبودی که بغلم کنی اما با اس مست احساس ارامش میکردم!
بودنتو باور کردم
از روز اول تا روز مرگمو باهات چیدم
اما تو...
من که هیچی ازت نمیدونستم و عاشقت بودم
چرا خودتو یه جور دیگه نشون دادی
من که هر چی بودی عاشقت میموندم
چرا منو به یه غریبه تو خودت وابسته کردی
چرا نذاشتی به خود خودت وابسته باشم ؟
من و تو که خوب بودیم
ما که دنیای هم بودیم...
ما که بهونه هامون عشق بود
ما که لحظه هامون خنده بود و حس خوب...
چی شد پس...
امشب از همه چیز خسته ام
از اصل زندگی
از زنده بودنم
از نفس کشیدن حتی
فکر میکردم تواام عاشقی
فکر میکردم از همه چیز میگذری به خاطرم...
اما تو منو به هیچ چیز ترجیح نمیدی...!
به خوشیات به دوستات به خانوادت به خوابت به بی کاریات به اهنگ گوش دادنات به خواننده ی محبوبت ، به رویاهات ، حتی به دروغات!
فکر میکردم وقتی میگی نفسمی ، عشقمی حقیقته
فکر میکردم وقتی میگی برات میمیرم یعنی من از هر چیزی مهم ترم
فکر میکردم میگی طاقت اشکاتو ندارم یعنی طاقت ناراحتیمو نداری!
اما یعنی حوصله ندارم اعصابمو به خاطرت خرد کنم!
چه قدر بده هر چیزو خوب برداشت کردن!
امروز میدونم بتی که ساخته بودم دروغ بود...
واسه همین خستگیه ساختنش مونده تو تنم!
کمک میخوام
دیگه تنهایی از پس هیچ کار بر نمیام...
کمکم کن... واسه ادامه ی زندگی...!
من دیگه نمیتونم